آی آدمها



شعر از: نيما يوشيج
صدا: احمد شاملو
عکاس: Yannis Behrakis (Reuters)



















آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.
يک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی اين دريای تند و تيره و سنگين که می‌دانيد.
آن زمان که مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان که پيش خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ناتوانی را
تا توانايی بهتر را پديد آريد،
آن زمان که تنگ می‌بنديد
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگويم من؟
يک نفر در آب دارد می‌کند بيهوده جان قربان!






آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامه‌تان بر تن،
يک نفر در آب می‌خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته می‌کوبد
بازمی‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده
سايه‌هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود کبود و هر زمان بی‌تابيش افزون
می‌کند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!






او ز راه دور اين کهنه جهان را بازمی‌پايد،
می‌زند فرياد و اميد کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشاييد!
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می‌رود نعره‌زنان. وين بانگ باز از دور می‌آيد:
- "آی آدمها" ...
و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهای دور و نزديک
باز در گوش اين نداها:
- "آی آدمها" ...

















back to home

write a feedback

recommend to your friends