ندای آغاز



شعر از: سهراب سپهری
آهنگساز و اجرا: علی جابری
عکاس: پونه
عکس‌ها: نايين



















کفش‌هايم کو،
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه‌ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی يک مرثيه از روی سر ثانيه‌ها می‌گذرد
و نسيمی خنک از حاشيه‌ی سبز پتو خواب مرا می‌روبد.
بوی هجرت می‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچه‌هاست.






صبح خواهد شد
و به اين کاسه‌ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.






بايد امشب بروم.






من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمی، عاشقانه به زمين خيره نبود.
کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد.
هيچکس زاغچه‌ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت.






من به اندازه‌ی يک ابر دلم می‌گيرد
وقتی از پنجره می‌بينم حوری
- دختر بالغ همسايه -
پای کمياب‌ترين نارون روی زمين
فقه می‌خواند.






چيزهايی هم هست، لحظه‌هايی پر اوج
(مثلا شاعره‌ای را ديدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب‌ها
مردی از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)






بايد امشب بروم.






بايد امشب چمدانی را
که به اندازه‌ی پيراهن تنهايی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پيداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
يک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش‌هايم کو؟

















back to home

write a feedback

recommend to your friends