ساده وُ ساکت



شعر از: پونه
اجرای ترانه: علیرضا افتخاری
شعر ترانه: ساغر شفیعی
عکاس: پونه
عکس‌ها: Obernai (فرانسه)












شما که وارد می‌شوید، دست از هر امیدی بشویید.
(دانته: دوزخ، سرود سوم)







ساعتش که رسید
یکی خواهد آمد
در هزارتوی سرد وُ ساکتی
دری بی‌نشانه را می‌گشاید
بی اشارتی می‌گویدت:
"همان جاست
نگاهش کنید!"

زیر لب خواهی گفت:
"عجب خواب راحتی
چه ساده، چه ساکت ..."






ساده‌تر از شیطنت‌های کودکی
آنقدر پلک‌ها را بستم،
که صدای ساعتی نمی‌آمد.
ساده‌تر از گریه‌های کودکی
آنقدر زیر باران گشتم،
که تشنگی از سرم رفت.
ساده بودم من،
ساده‌تر از سادگی‌های کودکی.






وقتی تو آمدی،
هنوز مشقِ علاقه می‌دادند.
همبازی‌ام حوض ماهی بود
و موذن فقط
آواز نی‌زنِ شوشتری می‌خواند.
گاهی مسافری
آنسوی روزنه‌های کبودِ پرزنگار
رویایی وُ ساکت
از حوالی حاجتی می‌گذشت.
گاهی عصای کهنه‌ای زمین را می‌جست.
روز، هر روز تفتیده‌ی تابستان
مغازله‌ی بام وُ باد وُ بادبادکم بود.
کوچه‌هامان بی‌هراس بودند
و نوروز،
بهانه وُ شفاعتی نمی‌خواست.






ساکتم من
این روزها ساکت‌ترم!
در این شهر رامشگران
نامه‌رسانِ گنگِ تو منم.
آنقدر بلند وُ باز می‌گویم
که حواست همیشه
به آن ستاره‌ی موعود بماند.






می‌دانم این روزها
- ساعتش که رسید -
کسی خواهد آمد
اگرچه ساکتم،
اگرچه خوابم من ...

















back to home

write a feedback

recommend to your friends